یه بار خواب میدیدم که میخوام از خواب بیدارشم اما نمیتونستم،میخواستم چشمهام رو باز کنم اما نمیشد، میخواستم دستم رو حرکت بدم یا یه صدایی از خودم دربیارم که آدمهای دیگه بتونن بیدارم کنن اما نمیشد ،نمیتونستم همونجا توی خواب داشتم فکر میکردم که شاید رفتن به کما شاید مردن هم همچین حالیه ! میخوای یه کاری بکنی اما نمیتونی.حواسم به همه جا بود ، حواسم به آدم های دور و برم ،به حرکت ماشین ،به جاده ای که ازش متنفرم بود. بیدار که شدم دیدم ناخودآگاهم چقدر خوب زندگیم رو تصویر سازی کرده برام. وقتی برای نجات دست و پا میزنی اما هیچکاری محض رضای خدا هیچکاری از دستت برنمیاد.نمیدونم قراره چه جوری با دردهای بعد و بعد و بعد تر کنار بیام.
+
چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰ نیلوفر
|
برچسب:
نویسنده: کیارش امینی
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 3:19